در بخشی از کتاب زندگانی حضرت محمد (ص) و کلمات قصار میخوانیم:
پیغمبر فقیر بود، از خودش چیزی نداشت؛ یعنی به اصطلاح یک سرمایهدار نبود. هم یتیم بود، هم فقیر و هم تنها. یتیم بود، خوب معلوم است، بلکه به قول نصاب لطیم هم بود یعنی پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند. فقیر بود، برای اینکه یک شخص سرمایهداری نبود، خودش شخصا کار میکرد و زندگی مینمود. و تنها بود. وقتی انسان روحی پیدا میکند و به مرحلهای از فکر و افق فکری و احساسات روحی و معنویات میرسد که خواه ناخواه دیگر با مردم زمانش تجانس ندارد، تنها میماند. تنهایی روحی از تنهایی جسمی صد درجه بدتر است.
اگرچه این مثال خیلی رسا نیست، ولی مطلب را روشن میکند: شما یک عالم بسیار عالم و بسیار باایمانی را در میان مردمی جاهل و بیایمان قرار بدهید. ولو آن افراد پدر و مادر و برادران و اقوام نزدیکش باشند، او تنهاست؛ یعنی پیوند جسمانی نمیتواند او را با اینها پیوند بدهد. او از نظر روحی در یک افق زندگی میکند و اینها در افق دیگری. گفت: «چندان که نادان را از دانا وحشت است، دانا را صد چندان از نادان نفرت است».
پیغمبر اکرم در میان قوم خودش تنها بود، همفکر نداشت. بعد از سی سالگی در حالی که خودش با خدیجه زندگی و عائله تشکیل داده است، کودکی را در دو سالگی از پدرش میگیرد و به خانه خودش میآورد. کودک، علی بن ابیطالب است. تا وقتی که به رسالت مبعوث میشود و تنهاییاش با مصاحبت وحی الهی تقریبا از بین میرود (یعنی تا حدود دوازده سالگیِ این کودک) مصاحب و همراهش فقط این کودک است؛ یعنی در میان همه مردم مکه کسی که لیاقت همفکری و هم روحی و هم افقی او را داشته باشد، غیر از این کودک نیست. خود علی علیهالسلام نقل میکند که من بچه بودم، پیغمبر وقتی به صحرا میرفت مرا روی دوش خود سوار میکرد و میبرد.
جملهای از بخش کلمات قصار کتاب: «دو گروه از امت من هستند که اگر صلاح یابند، امت من صلاح مییابد و اگر فاسد شوند، امت من فاسد میشود: علما و حکام.»
ارسال نظر